جناب آقای سید احمد جاوید قاسمی:
پیوند فرخنده و مبارکتان را در آغازین روزهای سال جدید ،
خدمت شما و همسر محترمه تان تبریک و شادباش عرض نموده ،
و آرزوی روزهایی سبز تر از همیشه را داریم.

|
دوست عزیز و ارجمند ،
جناب آقای سید احمد جاوید قاسمی: پیوند فرخنده و مبارکتان را در آغازین روزهای سال جدید ، خدمت شما و همسر محترمه تان تبریک و شادباش عرض نموده ، و آرزوی روزهایی سبز تر از همیشه را داریم. + نوشته شده توسط سطر اول در پنجشنبه 20 فروردین1388 و ساعت
16:45 |
نمی دانم تا به حال چیزی در مورد این ویدیو* شنیده اید یا نه.زنی را به پشت خوابانده اند و شلاق پشت شلاق. جرم؟ چه جرمی بالاتر از اینکه زن هستی،ببخشید اشتباه شد، " سیاه سر " برازنده تر است. کجای کار اشکال دارد که عده ای این چنین به زعم خودشان در حال پیاده کردن احکام خدا بر روی زمین هستند؟این چه فقهی است که چنین بی پروا حکم شلاق صادر می کند؟ *دختر جوانی در پاکستان ( نزدیک مرز افغانستان) طبق آنچه ادعا شده در حال قدم زدن با مردی متاهل بوده است و قاضی طالبان هم حکم به شلاق زدن در ملاعام می کند.بقیه اش را هم خودتان ببینید. + نوشته شده توسط عمار واعظی در دوشنبه 17 فروردین1388 و ساعت
0:59 |
مادرم و اشک تا جایی که ذهنم برای مرور خاطرات جواب می ده , یادمه که همیشه مادرم سر سجاده , به خصوص شبهای جمعه که میرفتیم حرم یا مسجد سر کوچه برای دعا کمیل, با یه حالت خاصی گریه می کرد و اشک می ریخت. تا وقتی بچه بودم می رفتم زیر چونه اش می نشستم با خودم می گفتم: کاش اینقدر بزرگ بودم که می تونستم براش کاری انجام بدم تا دیگه غصه نخوره و گریه نکنه . گاهی پا به پاش اشک می ریختم ,گاهی ساکت زل می زدم به چشمهای نازو پر اشکش . گاهی حوصله ام سر می رفت و با بچه های دیگر می رفتم سراغ بازی ولی در عین حال هوش و هواسم پیش مادرم که گریه می کرد بود. وقتی مدرسه رفتم و کمی درک بیشتری از وجودیت پیدا کردم, یه روز از مادرم پرسیدم :مامان چرا همیشه اینقدر موقع عبادت گریه می کنی؟الان که بزرگتر شدم فهمیدم آدمها برای رفع مشکلات و ناراحتی های زندگیشون موقع عبادت گریه می کنن و از خدا می خوان رفعشون کنه.ولی حالا هرچی فکر می کنم میبینم ما که تو زندگیمون مشکل خاصی نداریم پس چرا هرروز اینقدر گریه می کنی؟ مادرم یک لبخند قشنگ و مهربونی از ته دلش بهم زد و بغلم کرد و گفث:دخترم, من به خاطر خودش گریه می کنم و از عشقش هر وقت رو به درگاهش می نشینم ناخود اگاه اشکام سرازیر می شن, جای غصه نیست عزیز مادر.بهش اعتماد کردم ولی حس نکردم یعنی چی. به هر حال از اون به بعد خیالم راحت تر بود وقتی می دیدم داره گریه میکنه . همین طور سالهای مدیدی پی یا پی گذشتند و من با این که به حرف مادرم اعتماد کرده بودم ولی هنوز علامت سوال بزرگی تو ذهنم بود که مادرم با این همه عشقش به پدرم هیچ وقت اینطوری براش اشک نمی ریزه ,پس مگه چقدر خدا رو دوست داره که از پدرم که به قول خودش بزرگترین عشقشه , ارزشمند تره؟ منم خدا رو همیشه دوسث داشتم و ایمان داشتم بهش ولی حس مادرم رو نمیفهمیدم, درک نمی کردم. تو این چند سال اخیرکه خدا توفیق بندگی بیشتری بهم داده ,داشتم کم کم حس مادرم و عشقش رو به خدا درک میکردم. امشب که آخرین شب جمعه سال بود و توفیق داشتم در حرم مطهر,کنار همسرم و دخترم به ذکر دعای کمیل بپردازم و در دلم به رازو نیاز با خدایم مشغول بودم و اشک میریختم, یک لحظه متوجه چهره مات و مبهوت دخترم شدم که تداعی گر لیلای سه ساله بود که زیر چونه مادرم مینشستم و اشکها شوپاک میکردم و درک این رو نداشتم که مادرم چرا و برای چه کسی اینطور عاشقانه اشک میریزه؟؟!! فوق العاده حس خوبی بهم دست داد که بلاخره با تمام وجود مادرم رو درک کردم که با وجود محبت بی قیدو شرطش به پدرم و فرزنداش, چه عشق خاصی به خدا باعث ناخودآگاه جاری شدن اشکاش میشه؟؟!! حس دخترم رو کاملا درک کردم که علامت سوال بزرگی تو ذهنش شکل گرفته که چرا مادرم با وجود آرامش اینطور اشک میریزه؟؟!!
امیدوارم دخترک سه ساله من هم روزی اینقدر بزرگ بشه تا خودش این عشق رو پیدا کنه تا درک کنه چرا مادرش اینطوری به درگاه معبودش اشک میریخت!!؟ ((خداوندا به پاس تمام نعمتها و رحمت های امسال که نفس های آخرش را میکشد و سال های گذشته,تو را حمد میگویم و برای مغفرت و توفیق بندگی بیشتردر سال های پیش رو دستهای نیازمندم را به سویت دراز میکنم.)) + نوشته شده توسط ليلا قندهاری در یکشنبه 2 فروردین1388 و ساعت
16:37 |
|
|